تبليغاتX
روزهای ناگزیر
آدرس وبلاگ جدید من که موضوعش هیچ ربطی به این وبلاگ نداره اینه :www.signout.blogfa.com

 اگه دوست داشتيد ميتونيد بيايد ازش ديدن كنيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:26  توسط هومن 

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»

 

دوستان این آخرین آپ من تو این وبلاگ بود از همتون ممنونم که همراهم بودید

مثل همیشه براتون آرزوی خوشبختی و سعادت دارم

 

خداحافظ همگی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:37  توسط هومن  | 

 

میزی برای کار                                   

کاری برای تخت

تختی برای خواب                                                                              

خوابی برای جان

جانی برای مرگ                                  

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ?

                                   این بود زندگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 18:3  توسط هومن  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 18:0  توسط هومن  | 

مرگ از زنده گی پرسید :
آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟
زنده گی لبخندی زد و گفت :
دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری !



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 18:14  توسط هومن  | 

ترانه های من یه جور گلایه از غریبیه             به دل میگم یه روز میاد اینم یه خود فریبیه

عاشقا تقسیم می کنن عشقو برای همدیگه     نصیب من از عشق تو همیشه بی نصیبیه

 هميشه تنها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 21:52  توسط هومن  | 

خورشيد بر كشيد
 آن سنگ سخت را
 تا پايگاه مهر
مهتاب مي دود
تاريكي شب را
و گرم مي ريزد
 در تنگناي دره ي خاموش

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 21:45  توسط هومن  | 

با من بيا به وسعت دانه
 با من بيا به خلوت شبنم
با تو شب از كنار من آرام مي رود
مثل عبور قطره ي باران
 از شيشه هاي گرم عمارت


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 7:41  توسط هومن 

تا چند مي شود
 از آسمان بريد افق را
از ساقه برگ را
از قلب عشق را
از من تو را تو را ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 22:42  توسط هومن 

من در تو جاري ام
تو در درون من
 و دست هاي ما
 در هم تنيده اند
 نزديك تر به هم
 از ساقه با زمين
يا نور با نگاه
يا رنگ با گياه
 ديوارهاي سنگي باور انكار مي كنند
و روزهاي من
از شور خنده هاي تو شيرين اند
و گيسوان من
 از شوق بوسه هاي تو لرزان
در من نهفته اي ست
كه از تو شكفته است
 پيوند خورده است
مانند آفتاب
با سنگ ريزه هاي مسافر درياي باردار
و نخلهاي سبز
 ديوارهاي سنگي بارو انكار مي كنند
اما نگاه كن
مرز ميان آب و زمين چيست ؟
 من در تو جاري ام
تو در درون من

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 1:52  توسط هومن